
زنگ خانه «حاجآقا» را پیدرپی و ممتد فشار میدهد. در که باز میشود، با عجله و در حالی که مدام پشت سرش را نگاه میکند، وارد اتاق میشود: «شوهرم داره تعقیبم میکنه؛ تو رو خدا اجازه بدید، اول من برم تو. به خدا فقط یه نقطه حرف با حاجآقا دارم. برم کارم رو بهش بگم، زود میام بیرون. ایشالا خدا مشکل همتونو حل کنه...» خانمی که معرف من است، وقتی آدرس را برایم روی کاغذ مینویسد، تاکید میکند قبل از ساعت ۹ صبح به خانه «حاجآقا» برسم؛ چون سرش آنقدر شلوغ است که اگر دیر برسم، مرا به عنوان مراجعهکننده نمیپذیرند و باید دوباره کلی منتظر نوبت بمانم. بر اساس یک قرار از پیش تعیینشده، صبح خیلی زود از سر کنجکاوی...
ادامه مطلب